محمد رضا حكيمي - محمد حكيمي - علي حكيمي ( مترجم : آرام )

216

الحياة ( فارسي )

* ( دِماءَكُمْ وَلا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ ، ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَأَنْتُمْ تَشْهَدُونَ ) * - ( 1 ) ( به ياد آريد ) آن هنگام را ، كه از شما پيمان گرفتيم كه خون يك ديگر را نريزيد ، و كسانى را از خودتان از ديار خويش بيرون مرانيد ، سپس شما گردن نهاديد و خود گواهان بوديد . . . » و « تفسير قمى » مىگويد : « اين آيه اشاره اى - از پيش - دارد به جريان تبعيد ابو ذر غفارى . . . و سبب آن اين بود كه چون عثمان دستور داد كه ابو ذر به « ربذه » تبعيد شود ، او در حال بيمارى - كه به عصا تكيه داشت - بر عثمان وارد شد ، در هنگامى كه صد هزار درهم پول در برابر خليفه نهاده بود كه از جايى براى او آورده بودند ، و اصحاب ايشان چشم دوخته بودند ، و در آرزوى آن بودند كه آن پول را ميان آنان تقسيم كند . ابو ذر به عثمان گفت : اين مال چيست ؟ عثمان گفت : صد هزار درهم است كه از يكى از سرزمينهاى اسلامى براى من آورده‌اند ، و خيال دارم همين اندازه نيز روى آن بگذارم و سپس در بارهء مصرف آن تصميم بگيرم . ابو ذر گفت : اى عثمان ! كدام يك بيشتر است : صد هزار درهم يا چهار دينار ؟ عثمان گفت : البتّه صد هزار درهم . گفت : آيا به ياد دارى كه شامگاهى با هم نزد رسول خدا « ص » رفتيم ، او را افسرده و غمناك ديديم ، به او سلام كرديم و جواب ما را نداد . فردا صبح باز به نزد او رفتيم ، خندان و شادانش يافتيم ، گفتيم جان پدران و مادرانمان فداى تو باد ، چه بود كه ديشب نزد تو آمديم ، ديديم افسرده و غمگينى ، و امروز كه آمديم مىبينيم شادمان و خوشحالى ؟ فرمود : « آرى ، از غنايم مسلمانان چهار دينار نزد من باقى مانده بود ، كه آن را قسمت نكرده ( و به كسانى نرسانده ) بودم ، و بيم آن داشتم كه مرگم فرا رسد و اين مبلغ نزد من مانده باشد ، ليكن امروز آن را قسمت كردم و از گرفتارى آن آسوده شدم » . در اينجا عثمان به كعب الاحبار نگاه كرد و گفت : اى ابو اسحاق ! چه مىگويى در بارهء مردى كه زكات واجب مال خود را پرداخته است ، آيا باز بر او واجب است مقدار ديگرى بدهد ؟ گفت : نه ، حتى اگر خشتى از طلا و خشتى از نقره روى هم نهد ، چيزى بر او واجب نيست ؛ و در اين هنگام بود كه ابو ذر عصاى خود را بلند كرد و با آن بر سر كعب